قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1333
تاريخ الفي ( فارسى )
جاى آوردند . و چون حاسدان يعقوب مجلس مهدى را از او خالى يافتند مزاج او را از وى گردانيدند . و از علىّ بن يعقوب منقول است كه مىگفت من از پدرم شنيدم كه مىگفت : چون پاى من نيك شد و قوّت تردّد پيدا كردم امير المؤمنين مهدى مرا طلب داشت . چون به خدمت او رسيدم مجلسى ديدم كه از باغ ارم دم مىزد . فرشى گلگون به نظر من درآمد كه هر شكوفه و برگ گلى كه در عالم متصوّر بود بر آن بساط مصوّر بود ، و كنيزكى را ديدم نزديك مهدى نشسته كه مصوّر ازل هرگز به كلك تقدير بر صفحهء روزگار قريب به شكل و شمايل او چهرهگشايى نكرده ؛ نسيم زلف مشكينش از باد بهشت حكايت مىكرد و رخسار نازنينش از گل ارديبهشت روايت مىنمود . مهدى گفت : اى يعقوب ، اين مجلس چگونه مىبينى ؟ گفتم : خليفه را بقا باد . مجلسى است در غايت زيبايى . اميدوارم كه حضرت حقّ ، عمّت آلاؤه و جلّت اسماؤه ، خليفهء دوران را از عمر و جوانى [ 172 ب ] برخوردار گرداند و به نهايت مرادات رساناد . پس گفت : اى يعقوب ، اين مجلس را با فرش و اوانى به تو بخشيدم . من بار ديگر ، زبان به شكر و دعاگويى و ثنايى كه سزاوار آن وقت بود گشادم . مهدى گفت : مرا به تو حاجتى است . بر پاى خاستم و گفتم : مرا چه حدّ آن باشد كه امير المؤمنين ما فى الضّمير خود را به اين عبارت ادا فرمايد ! من از قاضى الحاجات اعانت مىخواهم كه در امرى كه رضاى امير المؤمنين به آن مقرون باشد مرا توفيق بخشد . و مهدى در انجاح مطلوب خويش مبالغه نمود . من گفتم : فرمان امير المؤمنين راست . آنچه فرمايد به سمع و طاعت پيشنهاد همّت خود سازم . مهدى گفت : به خدا اگر چنين كنى من مىگويم . گفتم : آرى . گفت : دست بر سر من بنه و سوگند بخور . من چنان كردم . چون او را وثوقى بر سخن من پيدا شد صد هزار درم ديگر دربارهء من انعام كرد و گفت : حاجت من آن است كه فلان علوى را ، كه مىدانى ، از ميان برگيرى و مرا از دغدغهء مخالفت او برهانى و در اين مهم تعجيل نمايى . پس فرمود تا آن علوى را از خانه بيرون آوردند و او را با بند گران به يعقوب نمودند . بعد از آن مهدى گفت : اى يعقوب ، من او را به دست محرم خود پيش تو مىفرستم . چون شب درآمد ، آن مرد را به دست خادمى نزد يعقوب فرستاد . يعقوب آن مرد را در خانه مضبوط ساخت . و مهدى آن كنيزك را گفته بود كه من تو را به يعقوب مىدهم و باز از او مىستانم و من مردى را به يعقوب مىسپارم تا او را بكشد . تو بايد واقف باشى كه با آن مرد چه مىكند و به دست اين خادم پيغام به من بازفرست . پس يعقوب با آن كنيزك به لهو و لعب مشغول شده كه آن مرد پيغام فرستاد كه پيش از آنكه مرا بكشى پيش خود راه ده تا به تو تنها يك سخن بگويم . يعقوب او را پيش خود در مجلس خلوت خواند . چون به سخن درآمد